|
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد... |
||
![]() تورا با ابر و باران کنار خودم می نشانم مرابا دل ببر تا کهکشان ها کنارعرش قایق ها نشستی نمی دانم کجایم چون جدایم زندآتش به جانم تا قیامت کنارعرش قایق جای گذارم نمی دانم که رفتن یا نماندن...
+
تاريخ ساعت نويسنده ★★سميه جون ★★
|
|
||